باسلام به عزيزان هم سنگر
سري اول از عجايب شهدا رو براتون مي زارم ولي خواهشا اگر خوشتون اومد نظر يادتون نره
جمعيت رو شور گرفته بود که خبر رسيد «آب دارد جاده را قطع مى کند. زائران سوار اتوبوس شوند و فورى از طلاييه خارج شوند». کسى گوشش بدهکار نبود. وقتى اصرار ما را ديدند، با گريه و التماس خواستند شب را در آنجا بمانند، اما اصلا اين کار شدنى نبود. وضعيت منطقه طورى بود که هيچ کس اجازه نداشت کاروانى را در طلاييه نگه دارد.
بلندگويى دستى چد بار اعلم کرد: «برادران سريعاً سوار شوند، جاده دارد بسته مى شود و اگر اتوبوس بماند، شايد چند روز يا چند هفته مجبور به توقف شود»; اما حرکت عشقبازى بچه ها با شهداى معراج چيز ديگرى بود. به ذهنمان رسيد اتوبوس سريع از بردگى رد شود. بعداً بچه ها را پياده عبور مى دهيم. اتوبوس رفت و زائران همچنان التماس مى کردند که شب را در کنار شهدا و قتلگاه آنان بمانند. ناخودآگاه براى اين که از سر خود باز کنم، گفتم «اينجا تنها کسى که حق دارد شما را نگه دارد، شهدا هستند. از آنها بخواهيد.»
زائران از ما جدا شدند و به سمت معراج شهدا که 86 پيکر شهيد از جمله شهيد محمد نصر در آن حضور داشتند رفتند و دست به دامان آنان شدند. اصرار ما براى بيرون کردن بچه ها فايده اى نداشت. آب جاده را گرفت. بريدگى جاده حدود ده کيلومتر عقب تر از مقر است و امکان پياده روى وجود نداشت. دعاى زائران و وساطت شهيدان کار خود را کرده بود.
اولين کاروان به واسطه توسل به شهدا در طلاييه تا صبح در محضر شهيدان توفيق حضور يافت. فردا صبح آب کم شد. جاده قابل عبور بود. اتوبوس آمد و بچه هاى بوشهر سوار شدند و رفتند. خيلى از کاروان ها تا نزديکى پاسگاه طلاييه مى آمدند و با ديدن وضيعت برمى گشتند، اما اين بچه ها خطر را خريده بودند و ماندند. با رفتن کاروان، سکوت بار ديگر بر همه جا حکمفرما شد و گويى در صحرا هيچ اتفاقى نيفتاده است.
...
شک ندارم ده ال، صد سال و شايد هزار سال ديگر پيکر شهيد ديگرى از زير خاک هاى طلاييه خارج شود که به استقبال زائرانش برود و حقانيت راه ياران خمينى را فرياد بزند; يارانى که حسين(ع) را فرياد زدند و تا ابد قبر و قتلگاه آنان، نشانه و قبله گاه آزادگان و دلسوختگان است.
وضو مى گيرم، کفش هايم را از پا در مى آورم و آهسته گام بر مى دارم و نجوا مى کنم: «غريب مادر حسين(ع)».